|
بچه های تنها |
|
بچه های تنها همیشه دوست داشتنی و عاشقن .برای دیدن تمام پستها به آرشیو مراجعه کنید |
دیدمش اما چه سود نگاهی سرد کرد و رفت دویدم سویش اما . . . دست باد را گرفت و رفت با آن خنده هایش مرا به باغستان غرور می برد چشمان را بستم آری . . . هم اکنون می روم سویش او همچون درختی استوار ایستاده دستانش را گرفتم آه . . . دستان او سرد است واژه دوستت دارم را به زبانم می آورم منتظر واکنشی اما هیچ . . . !!! در چشمان او می نگرم اما . . . آنها بسته اند هر چه صدایش می کنم کران صداها به گوش من بر نمی گردند نا امید از این خیال چشمان خود را باز کردم سنگی مرمر با نوشته های سیاه پیش رو دیدم با فانوسی روشن در کنارش . . . ! ! ! ( امین )
+ نوشته شده در شنبه 29 اردیبهشت1386ساعت 5:10 قبل از ظهر توسط امین |